ترکش های گناه

تركــش‌ هـای گــناه

┘◄ آیـا آمــار مصـدومیــن «تـركـش نـگــاه» را داریـد؟

┘◄ آیـا ضایعـات «تـیرهای مسمـوم نگـاه» را می‌شناسـید؟

┘◄آیـا مـی‌دانید چه تعداد، مبتـلایـان به ویروس هوس در بستر نگاه آرمیده‌اند؟


خواهـران مـا بـاید در «سنـگر حجاب» موضـع بگـیـرند و برادران مـا باید با «واكـسن تقـوا» خود را واكسینه

كنند، وگرنه عوارض «نگاه» و «بدحجابی» دامــن دو طرف را می‌گیرد.

سهمیه ای

یادت باشــد:

سهمیـــه ای ،دختــری نیست که به نـــاحق صندلـے مردودے هــای کنکــور را اشغـــــال کرده ...

سهمیـــه ای دختـــری ست که وقتے تو در کلاس هاے گــاج و قلــم چے نشستـه بودی او در ناصــرخسرو به دنبــال دارو برای پـــدر جانبـــازش بود ...

همان دختـــرے که وقتے نیمـه شب کنـــج خانه میخواست درس بخواند نـــاله هاے پـــدر روحش را خـــراش مے انداخت ...

دختـــرکے که روز کنکـور با سرفه های پـــ ــدری شیمیـــــایے بـــــدرقه شد ...

رضایت نامه

رضایت نامه را گذاشت جلوی مادرش.

چه امضا بکنی ،چه امضا نکنی ،من میرم!

اما اگر امضا نکنی من خیالم راحت نیست.

شاید هم جنازه ام پیدا نشه!

در دل مادر آشوبی به پا شد.

رضایت نامه را امضا کرد.

پسر از شدت شوق سر به سر مادرش میگذاشت.

-جنازه ام را که آوردند ، یه وقت خودت را گم نکنی .

بیهوش نشی هااا

چادرت را هم محکم بگیر!


تو چه با غیرت نگران چادر مادرت بودی

وبرخی مردان شهر من چه راحت تر خودشان چادر از سر زنانشان برداشتند.
من از گفتن شرمنده ام شرم دارم!!!

ازمادرش............

از مادرش قول گرفته بود بعداز شهادتش در قبری که خودش کنده بود دفنش کنند...

موقع دفنش همه دیدن در قبر فقط جسم  بی سرش جا می شود!

قبر را به اندازه کنده بود!!!

افسران - قبر...

شهید اوینی

گزارش و خاطراتی از تشییع پیکر شهید آوینی:

اوایل سال 66 پس از شهادت تعدادی از همکارانمان با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای دیدار داشتیم. ایشان در این دیدار خصوصی حدود یک ساعت درباره‌ی برنامه‌ی روایت فتح صحبت کردند و بیش از هر چیز روی متن برنامه‌ها تأکید فرمودند. بعد از ما پرسیدند: «نویسنده‌ی این برنامه کیست؟» شهید «مرتضی آوینی» کنار من نشسته بود. از قبل به ما سپرده بود درباره‌ی او صحبت نکنیم. ما سعی کردیم از پاسخ به پرسش آقا طفره رویم اما آقا سؤال را با تأکید بیشتر تکرار کردند. ما ناچار شدیم بگوییم «سیدمرتضی». آقا فرمودند: «این متون شاهکار ادبی است و من آن‌قدر هنگام شنیدن و دیدن برنامه لذت می‌برم که قابل وصف نیست».

همایون‌فر / دوست شهید / راز خون/ ص 66

مقام معظم رهبری بیش از دو یا سه بار به اتفاق بنده و جمعی از دوستان- شهید آوینی را ندیده بودند، اما یک روز که من تنها خدمت ایشان بودم، فرمودند: «جداً افتخار می‌کنم به وجود این بر و بچه‌های نویسنده و هنرمندی که در این مجموعه تلاش می کنند.» بعد اسم بردند از شهید آوینی و گفتند: «این آقای آوینی، آدم وقتی سیما و چهره‌ نورانیش را می‌بیند، همین طور دوست دارد به ایشان علاقمند شود».

حجت‌الإسلام زم / راز خون/ ص 30

مسؤول دفتر مقام معظم رهبری وقتی در مراسم تشیع شهید آوینی حاضر شدند، به من فرمودند: «تدارک ببینید، آقا هم قرار است در تشیع شرکت کنند». گفتم: «چرا از قبل نگفتید که ما آمادگی داشته باشیم؟» گفتند: «ساعت 8:30 صبح آقا زنگ زدند و پرسیدند شما نرفتید مراسم تشییع؟ گفتیم، داریم می‌رویم؛ فرمودند: مراسم تشییع در حوزه‌ی هنری است؟ گفتیم: بله. فرمودند: من دلم گرفته، دلم غم دارد؛ می‌خواهم بیایم تشیع پیکر پاک شهید آوینی».

اواخر فروردین 72 بود؛ پیکر سیدمرتضی بر دوش مردم در مقابل حوزه‌ی هنری تشییع می‌شد.‌.. خودرو حامل رهبر انقلاب در خیابان سمیه ایستاد.‌ علی‌رغم مسائل امنیتی، آقا برای ادای احترام به شهید از ماشین پیاده شدند،‌ کنار پیکر سرباز خودشان ایستادند و زیر لب زمزمه کردند: «إنا لله و إنا إلیه راجعون». بعد در جستجوی خانواده شهید، نگاهی به اطراف انداختند اما به‌خاطر ازدحام مردم نتوانستند از نزدیک خانواده‌ را ببینند. پس از پایان مراسم آقا گفتند: «از طرف بنده به خانواده‌ شهید تسلیت بگویید؛ گرچه من خودم هم در این مصیبت داغدار هستم». بعد آرام و بی‌صدا در حالی که چشم به تابوت سیدمرتضی دوخته بودند، به راه افتادند. خیابان سمیه هنوز صدای گام‌های آهسته‌ی رهبر را به دنبال پیکر سربازش در ذهن دارد...

چندی بعد، آقا در صفحه‌ی اول قرآنی که آن را به خانواده‌ی شهید آوینی هدیه کردند، این عبارت را به دست‌خط خود نوشتند: "به یاد شهید عزیز، سید شهیدان اهل قلم، آقای سیدمرتضی آوینی که یادش غالباً با من است..."

سلام.............

سلام ای آقا ..
شبتان مهتابی ..
روز میلاد شما نزدیک است ..
عرض تبریک آقا ..
و کمی بی تابی ..
ما همه منتطریم ..پس چرا دیر آقا ؟
ای نفس ها به فدای کف نعلین شما ،
اندکی تند قدم بردارید .....

تبریک

هر شاه وزیر راه یابی دارد ، هر فرقه برای خود کتابی دارد
تبریک به صاحب الزمان باید گفت ، از اینکه چنین نائب نابی دارد


پ.ن: آقا را از هر طرف بخوانی آقاست...

از دانشگاه ...........

به رنگ خاک خیره شو! گویی استخوان بدن انسان را پودر کرده و بر آن پاشیده‌اند و راستی مگر نشنیده‌ای که

بمب ها و خمپاره‌ها و تانکها و آرپی‌جی‌های سپاه خصم با بدن رزمندگان سپاه اسلام چه کرده است؟
اگر با چشم دل بنگری، شاید ذراتی از چشمان محمد ابراهیم همت را نیز بیابی.
می‌گویند: او نیز بی‌سر، راهی محضر حضرت حق شد... یا حسین شهید!

کمی بیشتر خیره شو! آیا رنگ خاک را ...؟ شک نکن! درست دیده‌ای. سرخ است؛

همچون خون. مگر نشنیده‌ای که پیکر صدها شهید و جانباز، در این مناطق بر زمین افتاده‌اند؟

‌راستی آن خون ها کجاست؟

سرنوشت اولین قطره‌ا‌ش مشخص است:

همه گناهان شهید را پاک ساخته و او را شایسته نشستن بر بال ملائک می‌کند و راهی ملکوت اعلی و دار قرب الهی.

افسران - به رنگ خاک خیره شو!

چهکسی می گوید:!

افسران - انسان به چه قیمتی؟!!!!

ای وصیّ امام عشق!

http://www.pririb.ir/sitepics/newspics/361456426%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%D9%8A.jpg

ای وصیّ امام عشق!
از کتاب‌های درسی آن سال‌ها، فقط صفحه‌ی اول‌شان یادم هست و او که امیدش به ما دبستانی‌ها بود.

حالا بزرگ شده‌ایم آقا...! حال امیدتان چطور است؟!

خیلی ها جونشون رو دادن وما...

گذشته درس عبرت ماست...

ستارخان میگفت :

من هیچ وقت گریه نمیکنم چون اگه اشک میریختم آذربایجان شکست میخورد و اگر آذربایجان شکست میخورد ایران زمین میخورد...

اما تو مشروطه دو بار اون هم تو یه روزاشک ریختم

حدود 9 ماه بود تحت فشار بودیم...

بدون غذا... بدون لباس...

از قرار گاه اومدم بیرون چشمم به یک زن افتاد با یه بچه تو بغلش دیدم که بچه از بغل مادرش اومد پایین و چهار دست پا رفت به طرف بوته علف علف رو از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها رو خوردن...

با خودم گفتم آلان مادر اون بچه به من فحش میده

و میگه لعنت به ستارخان که مارو به این روز انداخته

:اما مادر کودک اومد طرفش و بچش رو بغل کرد و گفت

...عیبی نداره ما هم با فرزندم خاک میخوریم اما خاک نمیدیم

...اونجا بود که اشکم در اومد

فکر می کنید این عکس مربوط به چه زمانی و کجاست؟؟

باور کنید اینجا ایرانه  و اینها ایرانیانی هستند که به خاطر خودخواهی انگلیسی های کثیف در

جنگ جهانی به این روز افتادن


این پست رو برای این قرار دادم که بگم برای اینکه ایران دست بیگانه نیوفته خیلی ها جونشون رو دادن و ما هم الان با تصمیمی که میگیریم مسئول هستیم
یادمون باشه بیگانه هیچ وقت خیر ما رو نخواسته و نمی خواد....


بنویس دارالرحمه،قطعه شهدا...،ردیف...،پلاک....

توی سنگر با او و چند تا دیگه از بچه ها نشسته بودیم .
یکی از بچه ها وارد شد،پانزده - شانزده ساله به نظر میرسید،مثل بقیه جوان تر ها، شیفته فرهاد شده بود و نشانی منزلش را می خواست.
فرهاد مکثی کرد و آرام سرش را بالا آورد و گفت:" شما لطف دارین، ما در خدمتتون هستیم، خیابون های شیراز رو بلدی؟
-بله
-قصردشت،سوار ماشین که شدی میگی دارالرحمه،قبرستون جدید....
صدای خنده بچه ها جوان را گیج کرده بود،فرهاد پیشانی جوان را بوسید و گفت:بنویس کاکو...برای مزاح بود...
بنویس دارالرحمه،قطعه شهدا...،ردیف...،پلاک....
بسیحی جوان رفت،روزها گذشت بچه ها یکی یکی شهید شدند...
جنازه او را از سردشت آوردند و شوق و شورش را به آرامگاه ابدی اش در دارالرحمه سپردند.وقتی به شوق زیارت مزار او به راه افتادم یک نفر زودتر از من به آنجا رسیده بود،همان بسیجی جوان،نشانی را درست آمده بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
سردار شهید فرهاد شاهچراغی
تولد:14/1/1340شیراز
سمت:فرمانده گردان
شهادت:13/9/1360سردشت کردستان
امام خمینی(ره):
عزیزم از جوانی به اندازه ای که باقی است استفاده کن که در پیری همه چیز از دست می رود و حتی توجه ات به آخرت و خدای تعالی.
 
 




حال من و شما چه می کنیم؟؟؟
حال من و شما در چه حالی هستیم؟؟؟

"برادرمــــــ ـ...چادر " سر کردن من سخت تر از کار تو نیست!!!!

افسران -
برادرم ، من در این گرمای تابستان چادر سر میکنم ، سخت است ولی تنها 3 ماه است ،
چادر آزادی حرکت و دستانم را می گیرد ،سخت است ولی نه زیاد،
چادر سر کردن مسئولیت می آورد و انتظار ، ولی تمام اینها سخت تر از کار تو نیست ،
سخت تر از کار تو نیست که باید در تمام طول سال سر به زیر راه بروی و از میان شیاطین متحرک کوچه ها و خیابان ها، از میان بانوانی که نتوانسته اند خودنماییشان را کنترل کنند ، سالم رد شوی ،
از تو سخت تر نیست که همیشه باید مراقب خودت باشی وقتی می خواهی بیرون بروی یا فیلمی ببینی یا به اینترنت وصل شوی ، زیرا شیاطین برایت کمین کرده اند .
از تو سخت تر نیست که در این هجوم بی مهابای وسوسه های دلفریب و پلیدی های نا جوانمردانه باید پاک باقی بمانی.

و خداوند مرد را قوی آفرید زیرا وظیفه ات بسی سنگین تر است و اگر در این آزمون ها پیروز شدی ،مردی خدایی میشوی!

من چادر رادوست دارم

کسی که در قفس غرب استحاله شود

به پنجه هوس غریبان مچاله شود

در خیابان چهره آرایش مکن

از جوانان سلب آسایش مکن

زلف خود از روسری بیرون مریز

در مسیر چشم ها افسون مریز

یاد کن از آتش روز معاد

طره گیسو مده در دست باد

خواهرم  دیگر تو کودک نیستی

فاش تر گویم عروسک نیستی

خواهرم ای دختر ایران زمین

یک نظر عکس شهیدان را ببین

خواهرم این لباس تنگ چیست؟

پوشش چسبان رنگارنگ چیست؟

پوشش زهرا مگر اینگونه بود؟

خواهرم ایقدر طنازی مکن

با اصول شرع لجبازی مکن

در امور خویش سرگردان مشو

نو عروس چشم نامردان مشو

پدرم گفت: پدر جان زن اگر زن باشد

شیر در خانه و در کوچه برزن باشد

پدرم گفت : که ای دخت نکو بنیادم

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

هدف دشمن سنگ افکن پیشانی ماست

کسب جمعیتش از زلف پریشانی ماست

پدرم گفت : گل از رنگ و لعابش پیداست

زن مومنه از طرز حجابش پیداست