خاطره ای از یک شهید
حسن و جواد بیش تر از همه ی ما انتقاد می کردند.
علی گفت: مگر خودتان هیچ ایرادی ندارید که این همه از دیگران ایراد می گیرید؟
حسن گفت: خب، این کلاس را برای همین گذاشته شده که ایرادهای هم دیگر را بگوییم.
من گفتم: تا جایی که من می دانم، انتقاد به معنی نقد و بررسی است.یعنی می شود نکات مثبت هم دیگر را هم بگوییم و یاد بگیریم.
عباس گفت: بابا، بیایید کلاس را شروع کنیم.
یک نفر پرده ی سنگر را کنار زد و آمد تو.
-اجازه هست؟
حاج مهدی وحیدی بود..
-سلام حاج مهدی، بفرمایید.
بعد از مکه رفتنش ، به آقا مهدی، حاج مهدی می گفتیم.
گفت: شنیده ام یک کلاس جالب تشکیل داده اید، می شود من هم توی کلاستان شرکت کنم؟
همه یک صدا گفتند: چرا که نه، حتما بفرمایید.
همان دم در نشست..
مرتضی گفت: حاج مهدی! نظرت را درباره ی کلاس عجیب و غریب ما بگو، فکر می کنم خوشت بیاید.
خندید.
-فکر کنم جالب باشد.
چشم هایش می درخشید.
سریع گفت: می شود انتقادها را از من شروع کنید؟ عیب و ایرادهایم را بگویید، دوست دارم اشتباهاتم را بدانم و اصلاح کنم.
به صورت هم دیگر نگاه کردیم. معلوم بود هر کدام توی ذهنمان دنبال این می گردیم که چه انتقادی می توانیم از او بکنیم. اما انگار ایراد گرفتن از کارهای او بیش تر شبیه شوخی بود.
گفتم: حاج مهدی، کم لطفی می کنید.
مرتضی گفت: ما از شما جز خوبی چیزی ندیده ایم. مهربان و وظیفه شناس هستید، اهل مطالعه هستید؛ بارها دیده ام که نهج البلاغه و قرآن و کتاب های استاد مطهری و آقای دستغیب را می خوانید.
حاج مهدی گفت: تعارفات را کنار بگذراید، اگر زمانی کسی را اذیت کرده ام، همین الان بگوید.
بچه ها شروع کردند به زمزمه کردن.
عباس گفت: راستش حاج مهدی، ببخشیدها، شما خیلی سخت گیرید، آدم از شما می ترسد.
-سخت گیری ام را ببخشید. باور کنید فقط به خاطر این است که کارها درست پیش برود. جنگ و جبهه شوخی بردار نیست، می دانید که.
جواد گفت: همیشه گفته اند حرف راست را از بچه بشنو، عباس راست می گوید.
و سرش را دزدید. حاج مهدی خندید، همه مان خندیدیم.
عنایت گفت: یک ایراد دیگر هم دارید. خیلی عبادت می کنید؛ گاهی دلم برایتان می سوزد. روزها این همه کار و شب ها به جای استراحت، می روید روی خاک ها نماز می خوانید. گاهی هم به حالتان غبطه می خورم.
حاج مهدی چیزی نگفت. سرش را پایین انداخت و صورتش سرخ شد.
وقتی کار و ماموریتی نداشتیم، عنایت عادت داشت می رفت و توی دشت گشت می زد. بارها از او شنیده بودم که می گفت حاج مهدی را توی یک جای دور و پرت از سنگرها، در حال عبادت دیده است.
عباس گفت: این که ایراد نیست، خیلی هم خوب است.
عاشورا...

زمانه عجیبی است!
برخی مردمان امام گذشته را عاشقند، نه امام حاضر را!
میدانی چرا؟
امام گذشته را هرگونه بخواهند تفسیر میکنند…
امام حاضررا، باید فرمان ببرند…
و کوفیان عاشورا را اینگونه رقم زدند...
داستان هایی کوتاه مربوط به شهدا
رفته بودیم جنازه شهدا را بکشیم عقب. از موانع که گذشتیم رسیدیم به اولین شهید.
حاج مهدی گفت : «این رو ول کنید، بریم جلوتر.»
چند تا از شهدا را برگرداندیم عقب که دشمن متوجه شد و شروع کرد به تیراندازی.
مجبور شدیم برگردیم عقب.
بعدا فهمیدیم آن جنازه اول برادر حاج مهدی بوده.
باوفا
از همان کودکی بارها شنیده بود که صندلی وفا ندارد.
بیست و دو سالش نمیشد که یک صندلی قسمت او شد.
او، حالا دقیقا بیست و هفت سال است که با آن صندلی اخت شده است.
گویا این بار آن قانون همیشگی میخواهد نقض شود و این صندلی چرخدار تا روز شهادتش با او بماند...
ادامه داستان ها در ادامه مطلب...
سوزناک ترین عکس دفاع مقدس

داغ دل لاله
امروز برای شهدا وقت نداریم
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است
ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم
چون فرد مهمی شده نفس دغل ما
اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم
در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است
بهر سفر کرببلا وقت نداریم
تقویم گرفتاری ما پر شده از زر
ای داغ دل لاله تو را وقت نداريم
هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم
خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم

پاسخ آیتالله صافی گلپایگانی به نامه دختر بدحجاب

برای مطالعه متن دو نامه به ادامه مطلب مراجعه کنید
بابا...
سه ساله بود که پدرش آسمانی شد…
هنگامی که در دانشگاه قبول شد گفتند : با سهمیه قبول شده ؟!!؟
اما نفهمیدند …
هنگامی سال اول خواستند یادش دهند بنویسد بابا!!؟
یک هفته در تب سوخت...
بوی کباب...
هر وقت با سید به شهر می آمدیم تا چرخی بزنیم باید ۲ نفر جلو تر حرکت می کردند تا اگر بوی کباب به مشامشون رسید مسیر حرکتمون رو تغییر بدن تا بو به مشام سید نرسه. وقتی بوی کباب رو احساس میکرد حاش بد میشد.. اصلا قاطی میکرد..!!!
بلاخره بعد از چندین بار اصرار از ما و انکار از اون وقتی ازش پرسیدیم که آخه چرا از بوی کباب بدت میاد.. اینطور جواب داد:
اگه تو میدون مین باشی و با یه اشتباه چاشنی مین فسفری فعال بشه و دوستت به خاطر این که عملیات لو نره مینو بگیره زیر شکمش و حتی صداشم در نیاد و فقط بوی گوشت کباب شده بدنش فظا رو پر کنه شما هم همین حسو نسبت به بوی کباب پیدا می کنین !!!
نوجوانی شهید ابراهیم عباسی

مادر بهش گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟
گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست.
هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.
دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود!
گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟
گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره...
خاطراتی جالب از شهید کاوه

۱- كودك بزرگ ، طاهره كاوه
گفتم: اصلا چرا بايد اين قدر خودمون رو زجر بديم و پسته بشكنيم، پاشيم بريم بخوابيم. با وجود اين كه او هم مثل من تا نيمه شب كار مي كرد و خسته بود، گفت: نه، اول اينا رو تموم مي كنيم بعد مي ريم مي خوابيم؛ هر چي باشه ما هم بايد اندازه خودمون به بابا كمك کنیم. يادم هست محمود مدام يادآوري مي كرد: نكنه از اين پسته ها بخوري! اگه صاحبش راضي نباشه، جواب دادنش توي اون دنيا خيلي سخته.اگر پسته اي از زير چكش در مي رفت و اين طرف و آن طرف مي افتاد، تا پيداش نمي كرد و نمي ريخت روي بقيه پسته ها، خاطرش جمع نمي شد.موقع حساب كتاب كه مي شد، صاحب پسته ها پول كمتري به ما مي داد؛ محمود هم مثل من دل خوشي از او نداشت ولي هر بار، ازش رضايت مي گرفت و مي گفت: آقا راضي باشين اگه كم و زيادي شده.
*************
2- سگ هاي آمريكائي ، طاهره كاوه
يك زن و مرد آمريكائي با سگشان آمدند داخل مغازه تا سيگار بخرند. سر و وضع ناجوري داشتند. محمود نگاه پر تنفرش را دوخت به چهره كريه آن مرد؛ شكسته بسته حاليش كرد ما سيگار نداريم، بعد هم با عصبانيت آن ها را از مغازه بيرون كرد. زن و مرد آمریکایی نگاهي به همديگر كردند و حيرت زده از مغازه بيرون رفتند، آخر آن روزها كسي جرأت نداشت به آن ها بگويد بالاي چشمشان ابروست.محمود روكرد به من و گفت: برو شلنگ بيار، بايد اين جا رو آب بكشيم. گفتم: براي چي؟ گفت: چون اينا مثل سگشون نجس اند.
برای مطالعه دیگر خاطرات به ادامه مطلب مراجعه کنید
وقتی هزار تومان میشه گلوله و میخوره تو سینه ی یه مسلمون
معرفی کتاب خاک های نرم کوشک
این کتاب پرفروشترین کتاب در زمینه جنگ ایران و عراق تبدیل شدهاست.این کتاب تا دی ماه۱۳۸۸به چاپ یکصدم و تیراژ کلی ۳۲۹۰۰۰ نسخه رسیدهاست.
در ۲۶ خرداد ۱۳۸۵، امام سید علی خامنهای رهبری جمهوری اسلامی در سخنانی به تعریف و تمجید از این کتاب پرداخت.
شهید برونسی

گوشه ای از متن این کتاب:
یک ساعتی مانده بود به اذان صبح. جلسه تمام شد. آمدیم گردان. قبل از جلسه هم رفته بودیم شناسایی.تا پام رسید به چادر، خسته و کوفته ولو شدم روی زمین. فکر میکردم عبدالحسین هم می خوابد. جورابهاش را در اورد. رفت بیرون! دنبالش رفتم.پای شیر آب ایستاد. آستینها را داد بالا و شروع کرد به وضو گرفتن.بیشتر از همه ما فشار کار روی او بود. طبیعی بود که از همه خسته تر باشد. احتمالش را هم نمیدادم حالی برای خواندن نماز شب داشته باشد.
خواستم کار او را بکنم حریف خودم نشدم. فکر این را می کردم تا یکی دو ساعت دیگر سر و کله فرمانده ی محور پیدا می شود. آن وقت باید باز می رفتیم دیدگاه و می رفتیم پشت دور بین. خدا میدانست کی برگردیم. پیش خودم گفتم: بالاخره تو بیست و چهار ساعت، احتیاج به یه استراحتی داره که
رفتم تو چادرو دراز کشیدم. زود خوابم برد.اذان صبح آمد بیدارمان کرد. بلند شدم و پلکهام رو مالیدم. چندلحظه ای طول کشید تا چشمهایم باز شد به صورتش نگاه کردم. معلوم بود مثل هر شب، نماز باحالی خوانده است.

اين وبلاگ جهت آشنايي با آستان مقدس امامزاده علي اشرف (ع) سمنان و75 شهيد آرميده در آستان مقدس طراحي شده است .